تبليغاتX
×~عشق حقیقی~×

به نام آفریدگار عشق





!!!!!!!!!!| سه شنبه پنجم مهر 1390 | 11:48  

 

هیچکس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد

که چرا ایمان نیست

و زمانی شده است

که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست...

نوشته شده توسط سیدمرتضی و سید حسن هاشمیان رهقي| [+] | موضوع: |

| سه شنبه پنجم مهر 1390 | 11:47  

 
درصد کمی از انسانها نود سال زندگی می کنند
مابقی یک سال را نود بار تکرار می کنند
 
منبع:http://elshann.blogfa.com/
نوشته شده توسط سیدمرتضی و سید حسن هاشمیان رهقي| [+] | موضوع: |

اورکا اورکا!!!| یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 | 20:17  

: آموخته ام که با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه
نوشته شده توسط سیدمرتضی و سید حسن هاشمیان رهقي| [+] | موضوع: |

شعر خسته ام از این کویر | دوشنبه هفتم شهریور 1390 | 14:30  

سته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر

ای نظاره ی شگفت، ای نگاه ناگهان!
ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر!

آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر!

از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر!

این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر

دست خسته ی مرا، مثل کودکی بگیر
با خودت ببر، خسته ام از این کویر!

قیصر امین پور آینه های ناگهان

نوشته شده توسط سیدمرتضی و سید حسن هاشمیان رهقي| [+] | موضوع: |

خسته ام| شنبه پنجم شهریور 1390 | 19:27  

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام


دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام


دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام



بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام


از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام


تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام

نوشته شده توسط سیدمرتضی و سید حسن هاشمیان رهقي| [+] | موضوع: |

از یک روزگی تا بیست و اندی سالگیم:| شنبه پنجم شهریور 1390 | 19:15  

... قلبم محکوم شد به ساده بودن    ........    غرورم محکوم شد به خونسرد بودن    

..

... احساسم محکوم شد به کم حرف بودن  ......   دلم محکوم شد به گوشه گیر بودن 

..

... چشمانم محکوم شد به مهربان بودن   ......   دستهایم محکوم شد به سرد بودن    

..

... پاهایم محکوم شد به تنها رفتن    .......     آرزوهایم محکوم شد به محال بودن

..

... وجودم محکوم شد به تنها بودن و ماندن ........

و من باز هم مثل همیشه خودم را محکوم می کنم به تنها بودن ......................................

نوشته شده توسط سیدمرتضی و سید حسن هاشمیان رهقي| [+] | موضوع: |

مادر| شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 | 18:6  

باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم...

نوشته شده توسط سیدمرتضی و سید حسن هاشمیان رهقي| [+] | موضوع: |

| شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 | 17:40  

گلوله

آتش

خون

صدای مرا میشنوی؟!

منم ؛ انسان ؛ اشرف مخلوقات

به یاد می آوری مرا؟

من از هیچ فریادی با تو سخن میگویم

به بلندای تاریخ

که چون  فاحشه ای مغلوبش شده ام

می شناسی ام؟

منم قابیل!

برادرانم سینه ی خواهرانم را دریدند

و از پستان هایشان خون نوشیدند

برادرانم به من زهر خوراندند

و همچنان که تو را بالا می آوردند

طناب بر گردن مادرانم می انداختند

و کمر پدرانم را می شکستند

به جا می آوری مرا؟

چه فراموشی عمیقی گرفته ای

منم

انسان

 اشرف مخلوقات...!

http://301301.blogfa.com/

نوشته شده توسط سیدمرتضی و سید حسن هاشمیان رهقي| [+] | موضوع: |

| شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 | 17:32  

پیشاپیش عید نوروز سال ۱۳۹۰ با آرزوی داشتن سالی پربرکت و پرشور و یک آرزوی صمیمی از ته دل برای دوستانی که دوست دارن به خواستشون برسن امیدوارم که هرچه زودتر برسن و دل مارو شاد کنن.

بهترین و زیباترین اس ام اس ها برای تبریک سال نو 90

نوشته شده توسط سیدمرتضی و سید حسن هاشمیان رهقي| [+] | موضوع: |

آنکس| دوشنبه نهم اسفند 1389 | 14:25  

آن کس که بداند و بداند که بداند
باید برود غاز به کنجی بچراند

آن کس که بداند و نداند که بداند
بهتر که رود خویش به گوری بتپاند

آن کس که نداند و بداند که نداند
با پارتی و پولش خرک خویش براند

آن کس که نداند و نداند که نداند
بر پست ریاست ابدالدهر بماند

نوشته شده توسط سیدمرتضی و سید حسن هاشمیان رهقي| [+] | موضوع: |

نسل من| یکشنبه هفدهم بهمن 1389 | 10:38  

به گفته ی دوستان یک مصراع از شعر حذف شد

نسل من جا مانده از تاريخ

نسل من آتشفشان خفته در خاكستر خويش است

نسل من در آستان خفتن و مرگ است

نسل من باروت نم دار است

نسل من يك ناقص الخلقه ست

نسل من خسته ست

نسل من ديگر نمي داند چه بايد كرد

نسل من هر جا كه سايد دست, ريشه پوسيده ست

نسل من آوازهايش گم شده

نسل من آوازهاي نسل ديگر را مثال طوطي بي مغز مي خواند

نسل من در فاصل فرهنگ مي ميرد

نسل من آهش گريبان گير خود گشته

نسل من در تار و پود دفتر تاريخ قرباني ست

نسل من معتاد يك منجي ست

نسل من اي نسل من؟

....!
نسل من همزاد تنهايي ست

نسل من مي بيند اما ...

من نمي دانم چرا اينگونه خاموش است ؟

زيستن با مرگ يكسان است

نسل من در آستان نقطه اي اينگونه پاييده .

نوشته شده توسط سیدمرتضی و سید حسن هاشمیان رهقي| [+] | موضوع: |

| دوشنبه هفتم تیر 1389 | 13:43  

آغوش مادر آرامشي دارد نهايت


مادر الهي من به قربان صفايت


تو رفتي دورم از آغوشت اما


هنوز پيچيده در گوشم صدايت

نوشته شده توسط سیدمرتضی و سید حسن هاشمیان رهقي| [+] | موضوع: |